!!!احساس سوختن به تماشا نمیشود..آتش بگیر...تا ببینی چه میکشم

وقتی خواستی پر از تنهایی شوی،یادت باشد دل کوچکی از تو تنها تر و پر از تپش ثانیه هایی ست که روی خلسه نبودن ها مرده است.
یادت باشد هنوز چشمهایی،تنپوش نورانیه اشک را به تن دارند و دستهای کسی اینجا برای آنچه تو میخواهی سرد و تنها مینویسد.
من به لحظه هایی قسم میخورم که سرشار از نگاه تو بودم و تو به اشکهایی قسم میخوری که بدون سلام ، وداع میکنند.
من مفهوم خستگی را به رنگ نقاشی تمام روزهایم پاشیده ام و از لحظه هایی آمده ام که صادقانه از آزادگی گلها میگویند،گلهایی که صدای باد را خواب میبینند.
میخواهم از خاطره سرشار شوم و نگاه قشنگ چشمانت را در ضمیر باران تکثیر کنم.
میخواهم به خنده هایی برسم که تمام هرشب آرزویش را داشتم و از نفسهایی بگویم که با حرفهایت زندگی میکنند.
بیا تا از دلتنگی این نوشته هایی بگوییم که بی تامل ذهنت را پر میکنند.
بیا تا ازتو برای تنهایی بگویم و دلش را بسوزانم.
بیا تا اعتراف کنم که من،حاشیه انگشتان خورشید را از شب خالی کردم تا ماه روی کوچکی روزن آسمان،مژده ستاره را بدمد...
باورم نمی شود عطر نگاه تو حسرت نادیده ام شود و در حریم آبی غزل های بارانیت باز منتظر به چشمان آسمانیت شوم

خلوتم را نشکن شاید این خلوت من کوچ کند
به شب پروانه به صدای نفس شهنامه
به طلوع آخرین افسانه و غروبی که در آن نقش دیوانگی یک عاشق بر سر دیواری پیدا شد ...
خلوتم را نشکن خلوتم بس دور است زهوای دل معشوق سهند
خلوتم راه درازی ست میان من و تو خلوتم مروارید است به دست صیاد
خلوتم تیر و کمانی ست به دست آرش ...
آری خلوتم راه رسیدن به توست خلوتم را نشکن
دلم اهل شکایت نیست![]()

در انتظار لحظات تیک تیک ساعت آرام آرام عقربه ها را جلو می برد و ضربان ضربان به قلب خسته ای نفس می دهد .خسته از تکرار ساعت ،خسته از تکرار شب و طلوع روز، خسته از هیاهوی مردمانی که هیچ ندارند چون هیچ . اما در لابلای چشمک ستاره ها امیدی بر لب ماه لبخند بسته و نور گونه هایش گذر تاریک را بر این رهگذر خسته روشن می نماید. من و زمستان قصه شب های یلدا و فال حافظش و آن همه سرمای سوزناک ، همه و همه در گرمای قلبی شکسته که تا به حال هیچکس او را نشناخته محو می شود چون ردپایی در سپیدی بی کران بلور های برف .ای کاش می شد من هم صدای تیک تیک ساعتی بودم که آرام آرام خسته ای را به استراحتگاهش می رساند و انتظاری را پایان.
(شاملو)
جلسه ی خواستگاری... (طنز)
بعد از نیم ساعت سکوت
مادر داماد : ببخشین ، کبریت دارین؟
خانواده عروس : کبریت ؟! کبریت برای چی!؟
مادر داماد : والا پسرم می خواست سیگار بکشه...
خانواده عروس : پس داماد سیگاریه....!؟
مادر داماد : سیگاری که نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سیگار می چسبه...
خانواده عروس : پس الکلی هم هست..!؟
مادر داماد : الکلی که نه... والا قمار بازی کرده و باخته ! ما هم مشروب دادیم بهش که یادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازی می کنه...!؟
مادر داماد : آره... دوستاش توی زندان بهش یاد دادن...
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
مادر داماد : زندان که نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش یه کمی بازداشتش کردن...
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد...
خانواده ی عروس : زنش !!!؟؟؟
نتیجه اخلاقی : همیشه موقع خواستگاری رفتن کبریت همراهتون داشته باشین!
به این میگن یک پست با میزان نمک بالا![]()

پارا جمع می کنم توی دلم
یک ورق دلتنگی زیر سرم
یک نفس تنهایی هم قفسم
بخار می شود شب طولانی
راستی در علوم چه خوانده بودیم؟
چه بود بعد تبخیر؟
میعان؟
شاید میعان است
این صبح تنهایی!

عشق..............؟
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
دفتر قلب مرا واکن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد
گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد
کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد
با دو دست تو فرو ریختن دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد
دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار! به موسی شدنش می ارزد
سالها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد
روزی با خود گفتم اگر اورا با غریبه ای ببینم
،تمام شهر را به آتش میکشم!!!
اما حالا حاضر نیستم کبریتی روشن کنم
تا ببینم او کجاست...!!!![]()


اگر روزی کسی از من بپرسد:که قصدت از این زندگی چیست؟
بدو گویم که چون میترسم از مرگ،مرا راهی به غیر از زندگی نیست!!!!
من آن دم چشم بر دنیا گشودم،که بار زندگی بر دوش من بود،چو بی دلخواه
خویشم آفریدند:مرا کی چاره ای جز زیستن بود؟؟؟
من اینجا مهمانی ناشناسم،که با نا آشنایانم سخن نیست!!!
به هر کس روی کردم دیدم که آوخ،مرا از او خبر اورا ز من نیست!!!
حدیثم را کسی نشنید نشنید،درونم را کسی نشناخت نشناخت
بر این چنگی که نام زندگی داشت،سرودم را کسی ننواخت ننواخت!!!
برونم کی خبر داد از درونم؟که این خاموشو آن آشفتگان بود!!!
نقابی داشتم بر چهره آرام،که در پشتش چه طوفانها نهان بود!!!
همه گفتند که عیب از دیده توست،جهان را بر چه میبینی که زیباست؟!!
ندانم که این راست گفته یا نه؟!ولی دانم که عیب از هستیه ماست!!!
چه سود از تابش این ماه و خورشید؟که چشمان مرا تابندگی نیست!!!
جهان را گر نشاط زندگی هست،مرا دیگر نشاط زندگی نیست...


من پذیرفتم که عشق افسانه است،اين دل درد آشنا ديوانه است
ميروم شايد فراموشت كنم،با فراموشي هم آغوشت كنم
ميروم از رفتن من شاد باش،از عذاب ديدنم آزاد باش
گرچه تو تنهاتر از ما ميروي،آرزو دارم ولي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را،تلخيه برخوردهاي سرد را...![]()

شايد آن روز كه سهراب نوشت"تا شقايق هست،زندگي بايد كرد..."
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت!!!!
بايد اينطور نوشت"هر گلي هم باشي،چه شقايق،چه گل
پيچك و ياس،زندگي اجباريست..."![]()


اگر چه نزد شما تشنه سخن بودم کسی که حرف دلش را نگفت
من بودم دلم برای خودم تنگ می شود آری همیشه بی خبر از حال
خویشتن بودم نشد جواب بگیرم سلام هایم را هر آنچه شیفته تر از
پی شدن بودم چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟ اشاره ای
کنم انگار کوهکن بودم !
من به آمار زمین مشکوکم ،![]()
که اگر شهر پر از آدم هاست...
پس چرا این همه آدم تنهاست...!؟![]()

بزرگترين افسوس آدمي اين است كه حس ميكند ميخواهد اما نميتواند...و به ياد مي آورد زماني را كه ميتوانست اما نخواست...

من اگه کسی رو داشتم دیگه در به در نبودم
با غم و غربت و اندوه دیگه همسفر نبودم
اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نمیکردم
توی این حصار پر درد با غمت سر نمیکردم
تو چشات دنیا رو دیدم حتی من فردا رو دیدم
توی قلب قطره بودن با تو من دریا رو دیدم
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
تنها نگاه بود و تبسم !
اما ... نه :
گاهي از تب هيجان ها
بي تاب مي شديم
گاهي كه قلب ها مان
مي كوفت سهمگين
گاهي كه سينه هامان
چون كوره مي گداخت
دست تو بود و دست من ـ اين دوستان پاك ـ
كز شوق سر به دامن هم مي گذاشتند
.jpg)
وز اين پل بزرگ
ـ پيوند دست ها ـ
دلهاي ما به خلوت هم راه داشتند !
يك بار نيز
ـ يادت اگر باشد ـ
وقتي كه تو ، راهي سفري بودي
يك لحظه ، واي تنها يك لحظه
سر روي شانه هاي هم آورديم
با هم گريستيم ...
تنها نگاه بود و تبسم ، ميان ما
ما پاك زيستيم !
اي سر كشيده از صدف سال هاي پيش
از بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهاي خوب
تو ، آفتاب بودي
بخشنده ، پاك ،گرم
من مرغ صبح بودم
ـ مست و ترانه گو ـ
اما در آن غروب كه از هم جدا شديم
شب را شناختيم .

در جلگه غريب و غم آلود سرنوشت
زير سم سمند گريزان ماه وسال
چون باد تاختيم
در شعله بلند شفق ها
غمگين گداختيم.
جز ياد آن نگاه و تبسم،
مانند موج ريخت به هم هر چه ساختيم .
ما پاك سوختيم .
ما پاك باختيم .

اي سركشيده از صدف سال هاي پيش
اي بازگشته ، اي به خطا رفته !
با من بگو حكايت خود ،تا بگويمت :
اكنون من و تو ايم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه
آن دست هاي گرم
آن قلب هاي پاك
وان رازهاي مهر كه بين من و تو بود
ما گر چه در كنار هم اينك نشسته ايم
بار دگر به چهره هم چشم بسته ايم
دوريم هر دو ،دور ... !
با آتش نهفته به دل ها ي بي گناه
تا جاودانه صبور .
اي آتش شكفته ،اگر او دوباره رفت
در سينه كدام محبت بجويمت ؟
اي جان غم گرفته ، بگو ، دور از آن نگاه
در چشمه كدام تبسم بشورمت؟
چه فرقی میکنه پاییز یا بهار
وقتی اونا باشن و تو نباشی
چه تفاوتی داره شنبه یا جمعه
وقتی هفت روز هفته به انتظار بگذره
مهم اینه که لحظه ها میگذرن ولی تو کنارم نیستی...!!!
ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه
و دست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربانی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم...

مرا خط نزن ..
.
.
.
.
من بی نقطه ، بی حرف ، بی صدا ، بی هیچ ..
هیچ هیچ !
.
بگذار هیچ بمانم ..
اما ،
مرا خط نزن !

وقتی تو قاب پنجره اونو كنارت میبینم
میبینم كه دوست داره ببین چه آروم میمیرم
ببخش اگه شكستم و دلگیر شدی ازاین صدا
اگه نشد بهت بگم حرفامو تو یه نگاه

یه خبر بد دارم!!!!البته شاید بعضیا خوشحال شن!!!
متاستفانه به دلیل شروع امتحاناتم،تا یه مدت نمیتونم آپ کنم![]()
![]()
این مدت،یعنی تا......۱۶تیرماه
واااااااااااااااااای......امتحان!!!!!!![]()
دلم واسه همتون تنگ میشه
البته به همتون سر میزنم ،ولی وقت آپ کردن ندارم![]()
واسم دعا کنید که همه امتحاناتمو خوب بشم![]()
![]()
![]()
![]()
راستی ۲۳خرداد تفلدمه!!!![]()
تفلدم مبارک....تفلدم مبارک.....![]()
![]()
![]()
خیلی دوستتون دارم![]()
![]()
![]()
![]()
تا ۱۶تیر همتونو به خدا میسپارم![]()
بـــــــــــــــــــــدرود![]()
در دلم رازی نهان دارم
نمی دانم بگویم یا نگویم
ترس از آن دارم اگر گویم بریزد آبرویم
نمی دانم که رازم را بگویم یا نگویم
عاشقم اما پریشانم
نمی دانم که رازم را زچشمانت بجویم یا نجویم
نمی دانم که رازم را بگویم یا نگویم
کن نگاهی در نگاهم
یا بگو غرق گناهم
یا بگو در اشتباهم
عاشقی گمکرده راهم
نمی دانم که این ره را بپویم یا نپویم
وای از آن زلف و پریشان موی تو
می برد هوش از سرم جادوی تو
خود نمی دانی که هرجا بوی تو
می کشد هر دم دلم را سوی تو
نمی دانم که این زلف ختن بو را ببویم یا نبویم.

آغاز شد نه مثل هر آغاز با سلام
فصل شروع عشق همان فصل بی کلام
تنها اشارتی از شما بود و بعد من
دیدم که ذره ذره دلم میشود تمام
تو رفته رفته دور که نه نور میشدی
من قطره ای که گم شدم آنجا در ازدحام
دیدم به صفحه دل خوبان نوشته اندک
(اینجا نفس کشیدن بی عشق هم حرام)
مثل همیشه منتظرت مانده ام ولی
این قصه هم رسیده به پایان نا تمام
این است حاصل همه ی انتظارها:
تنها دو چشم خیس و دگر هیچ... و السلام!
امیدواریم با خواندن این فال بتوانید با شخصیت معشوقتان بیشتر آشنا شوید و ببینید که لبهایتان چه سرنوشت عشقی برای شما رقم می زند! ![]()
فروردین
بوسه های شما تند و سریع و بسیار پرحرارت هستند که نشانگر حس شهوتران و لذت طلب شماست، اما این احساس داغ و سوزان خیلی زود فروکش می کند.
اردیبهشت
بوسه های شما با تعلل صورت می گیرد اما بوسه هایی ژرف و با احساس هستند که پی در پی می آیند و می آیند و...
خرداد
بوسه های شما با فوران خنده، لبخند و مسخره بازی قطع می شود.
تیر
بوسه های شما گرم و لطیف است، و دوست دارید تا ابد به آن ادامه دهید...
مرداد
بوسه های شما وحشی و پراحساس، همراه با چنگ زدن و گاز گرفتن است. هیچگاه موقع بوسیدن از بروز احساسات خود جلوگیری نمی کنید و دوست دارید دیگران شما را به این خاطر تشویق کنند.
شهریور
بوسه های شما بسیار دقیق، ظريف و ماهرانه است و معشوقتان زمانی متوجه آن می شود که شما کارتان را تمام کرده اید.
مهر
آنقدر نگران وضعیت تنفستان هستید که نمی توانید خوب به بوسیدنتان بپردازید.
آبان
شما خیلی زود از بوسيدن می گذرید و به سراغ......چیزی می روید که پشت سر آن برسد.
آذر
بوسه های شما غافلگیر کننده و خود به خودی هستند که باعث می شود معشوقتان بیشتر و بیشتر طلب کند.
دی
بوسه های شما لحظه ی خلاص شدن و آزادی از استرسی است که در طول روز اسیرتان کرده است.
بهمن
بوسه های شما خیس و با کثیف کاری همراه است و هنگام بوسیدن چشمانتان را باز نگاه می دارید!
اسفند
بوسه های شما رویایی، خیال انگیز، عاشقانه و ابدی است.
![]()
![]()
![]()
![]()
بوسه یعنی وصل شیرین دولب
بوسه یعنی عشق در اعماق شب.
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق.
بوسه یعنی آتش و گرمای تب.
بوسه یعنی لذت از دلدادگی.
لذت از شب لذت از دیوانگی.
بوسه یعنی حس خوبه طعم عشق
.
طعمه شیرینی به رنگ سادگی .
بوسه آغازی برای ما شدن.
لحظه ای با دلبری تنها شدن.
بوسه آتش میزند بر جسم و جان
بوسه یعنی عشق من ، با من بمان.
شرم در دلدادگی بی معنی است
.
بوسه بر میدارد این شرم از میان.
طعم شیرین عسل از بوسه است .
پاسخ هر بوسه ای یك بوسه است .
بهترین هدیه پس از یك انتظار .
بشنوید از من فقط یك بوسه است.
بوسه را تكرار می باید نمود.
بوسه یعنی عشق و آواز و سرود.
بوسه یعنی وصل جانها از دو لب.
بوسه یعنی پر زدن ، یعنی صعود
بوسه یعنی شادی و شور و نشاط .
بوسه یعنی عشق خالی از گناه.
بوسه یعنی قلب تو از آن من.
بوسه یعنی تو همیشه مال من.
نیمه شــــب آواره و بی حس و حال در سرم ســـــودای جامی بی زوال
از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی و آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفت و گو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو ذو رقمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمّارم بدان
با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل به جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلداری دیگر عهد بست
با که گویم او که همخون من است خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم، کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود…
بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است